افرا با رویایی از رد پای گذشته روی تخت بیمارستان به هوش میآید و خود را در هجوم خاطرات مبهمی که سالها به یاد نمیآوردشان، بازمیابد. خاطراتی که خود نیز باور نمیکند زمانی آنهارا زندگی کرده و تکهای از او بودند. با یادآوری جزئییات هولناک گذشتهاش رفته رفته متوجه میشود که زندگی کنونیاش تنها همان پس لرزههای گذشته است که او را در مغاک فراموشی در هم تنیده. آنچه از کودکی تا اوج جوانی همچون آسمانی در شب، گاهی با نور ستارههایش و گاه در سیاهی بی مهتاب، او را تا به اینجا کشانده و دوباره زیر و رو میکند. کتاب "آبیِ بیشه" شرح زندگی سی و چند سالهی خانوادهای است که تمام احساساتی که کالبد انسان احتمال تجربهاش را داشتهباشد زما نی دور، کنار هم زندگی کرده اند و راوی، که به عنوان بخش مهمی از این روا یت درشوکی عمیق فرو رفته، سالها بعد در مرگ همان احساسات به دنبال نشانههای زندگی دوباره می گردد. آنچه در این کتاب میخوانید روایت تاثیر ما از روابط مان با خانواده، دیگران، عشق، هراس، امید، از دست دادنها و دیگرگونیهاست و شا ید باز یافتنها.