چنان که بر ساحلی نشسته باشم به خانوادههایمان مینگریستم که همچون دریایی، پیش رویم شناور بودند. خانوادهی البرز، دریایی آرام و آبی بود و موجهای باوقارش، پای برهنهام را نوازش میکرد و با طنین صدایش مرا به آرامشی ژرف میخواند. خانوادهی من، آن دریای خروشان و بیرنگ روزهای طوفانی بود که با امواج ترسآورش به صخرههای موجشکن میخورد و نفیر توفندهاش چون انفجاری، تنم را به رعشه میانداخت. کافی بود پایم از روی تختهسنگ بلغزد تا در گردابی بلعیده شوم.
کناب آبی بیشه. اپیزود بیست